X
تبلیغات
...بفرماییدهمه چی...
تاريخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 19:9 | نویسنده : علی
سلام سلام

اميدوارم كه حالتون خوب باشه

زنده باشين۱۵۰سالااين ارزوي من براي همه جووناي باحالوبامرامه روزگارخودمه

این وب قانون خاصی نداره   راحت باش    فقط

درضمن اگه وقت کردین به ارشیومطالب هم حتمایه سری بزنید

مطالب جالبی اونجاهس. ببخشید اماازاونایی نباشیدکه میرن دم دروبلاگویاعلی نظرگذاشته ونذاشته میرن



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 8:53 | نویسنده : علی

سلامتی پدرمارمون که خیلی شبابیدارموندن

سلامتی پدرمادری که گوششون پره ازحرفامون

 سلامتی دسای زحمت کششون

سلامتی دعاکردن بخاطرما

سلامتی وقتی پول توجیبی دادن بهمون

سلامتی شیرپاک مادرامون

سلامتی جون کندن پدرامون وپول حلال دراوردنشون

سلامتی وقتی بردنمون روضه امام حسین

سلامتی سلامتی سلامتیشون

دندانم شکست برای سنگریزه ای که توی غذایم بود

دردم گرفت

نه برای دندانم

برای کم شدن سوی چشم مادرم...



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 9:26 | نویسنده : علی

روزی به رضا شاه خبر دادند که نرخ درشکه خیلی زیاد شده. رضاشاه تا این خبر را شنید لباس مبدل شخصی پوشید و رفت میدان توپخانه و یک درشکه چی را صدا کرد و گفت چـقـدر میگیری تا شمیران بری؟

درشکه چی که نمیدانست طرفش کیست، گفت برو ما با نرخ دولتی کار نمی کنیم!
رضاشاه گفت پنج شاهی کافیه؟
درشکه چی: برو بالا
رضا: ده شاهی چی؟
راننده: برو بالا!
رضا: پانزده شاهی چی؟
راننده: برو بالا
رضا: سی شاهی چی؟
راننده بزن قـــدش!
راننده به رضاشاه نگاهی کرد و گفت شما سربازی؟
رضا: برو بالا
راننده:گروهبانی ؟
رضا: برو بالا
راننده: افسری؟
رضاشاه: برو بالا
راننده: فرمانده ای؟
رضا: بروبالا
راننده: نکنه رضا شاهی؟
رضاشاه: بزن قـــدش!
حال رضاشاه قیافه رنگ پریده راننده را دید و گفت ترسیدی؟
راننده : بروبالا
رضا: لرزیدی؟
راننده: برو بالا
رضاشاه: خودتو خیس کردی؟
راننده : بزن قـــدش!
راننده از رضاشاه پریسد: ایا منو زندان میکنی؟
رضا: برو بالا
راننده: منو تبعید میکنی؟
رضا : برو بالا
راننده : منو اعدام میکنی؟
رضا : بزن قــدش!!!!!!

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 21:16 | نویسنده : علی

سلام 

پیشاپیش سال نوروبه همه اونای که یادشون هم حال وهوای مارو یه 

عمر بهاری میکنه تبریک میگم

سال ۹۳ الهی سال خوبی براتون باشه خوشوخندون باشین



تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 23:57 | نویسنده : علی
۴تاسوال دارم میخوام جوابشوبدونم

۱چراتواکثرپروفایل دخترخانوماورزش موردعلاقشون مثه همه دیگس مثلا(واليبال و شنا و اسكيت)؟؟

۲فیلم که میبینید؟چراماشیناتوفیلماهمیشه موقعی که یه لحظه توقف دارنومیخوان راه بیفتن یکم روبه عقب میرن ولی بیرون فیلم اینجورنیس براخودمون؟؟؟

۳چراصلوات نمیفرسین امارصلواتادسمه هیشکی صلوات نمیفرسه؟؟

۴چراتونظرسنجی شرکت نمیکنی؟حال نداری بری پایین؟



تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 9:58 | نویسنده : علی
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´۷¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´۱¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶۱´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶۷´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´۷´۷¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶۱´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶

منکه بلدنیسم عکس بذارم امااین بخاطراونایی که عاشقنومیان وبم



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 9:38 | نویسنده : علی

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ رفت تو پارک ﺑﻪ ﺩﻭﺱﺩﺧﺘﺮﺵ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ

ﮐﺠﺎﯾﯽ؟؟؟

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ سرما خوردم رو تخت ﺧﻮﺍﺑﻢ
...

ﭘﺴﺮﻩ که داشت نگاشون میکرد رو نیمکت نشستن بهش ﺍﺱ ﺩﺍﺩ:


دسته عشقتو ول کن لااقل اون سرما نخوره
..

دختره جواب داد چی میگی؟؟؟؟
!!

پسره رفت از پشت دستشو گذاشت رو شونه دختره ، دختره برگشت.....
.
.
.
....
..
.
..
.
..
.
..
.
..
پسره ﺩﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺲ...

عاقااا ﺿﺎﯾﻊ ﺷﺪا
:|


 دختره گرفتش تا خورد اینو زد
اخیش
 



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 11:55 | نویسنده : علی
به افتخارهمه اونایی که   میومدن وبم یامیان  اون پستایی که بازدیدکننده نداشت ویه روزی بخاطرخودتون گذاشته بودم پاک کردم ودلمم نمیخوادزودبه زوداپ کنم ببخشید که لحن حرفام تنده ولی یکم دلخورم.تونظرسنجی وب هم که شرکت نمیکنین اصن من این وبلاگویاتحویله یه نویسنده خوب بدم یاجمش کنم حذفش کنم اینجوربهتره اره شمابگید بگیدمنتظرم

منوببخشیدخب ناراحتم....



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 10:40 | نویسنده : علی

بچه که بودم چه دل بزرگی داشتم

اکنون که بزرگم چه دلتنگم


کاش دلم به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودم که حرفهاش

را از نگاهش می شد خوند




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی 1392 | 18:37 | نویسنده : علی

برف.. برف.. میباره!  ظهرم برف بازی کردم  خیلی مشت 

خدایاشکرت...

 

عجب برفی اومدوعجب برف بازیی کردم خدامن این باریدنوشاکرم بخاطرتابستون که شایداگه دلشون خواست اب زا یند رودوبازکنن

 

شرمنده ریزفونتش زیادنچسب به مانیتور



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 9:59 | نویسنده : علی
 
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!! 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 12:39 | نویسنده : علی

دلم به وسعت تمام حرف هایی که

در گلویم بغض شدند گرفته است

حرف هایی که می شد به شانه ای تکیه داد

و آرام آرام  مویه کرد

دوست من این بار که می آیی کنارم

یک شانه ی معتبر برایم بیاور که بدان تکیه کنم و

تمام ناگفته های دلم رابا او در میان بگذارم ....

چقدر واِژه در گلویم باد کرده اند

من دارم می ترکم از نگفتن ها

فقط به بهانه یک سوزن من منفجر می شوم

تو را به خدا یک شانه معتبر برای من بیاور

دلم را دیگر نمی توانم به خاطر سنگینی حجمش به دوش بکشم

نای رفتن ندارم کمرم خم شده



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 12:36 | نویسنده : علی
حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد. ... ... فقطدرحدخوندن خونده باش

تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 17:49 | نویسنده : علی

 یه لحظه از اتاقتون برین بیرون ...

 30 ثانیه به مامانتون نگاه كنین ...

بعدش به این فكر كنین كه خیلیا حاضرن تمام زندگیشونو بدن

تا این 30ثانیه رو داشته باشن ...

♥♥♥ به سلامتی همه مادران عزیز
♥♥♥

مادرم دوستتدارم